قسم به خون - داستان

 

قسم به خون

 

" اِم ، می تونی یک راز رو نگه داری؟ "

" معلومه. "

" به خون قسم می خوری؟ "

" ببین تی... "

" آهان ، دکتر، یادم رفته بود. از وقتی که از خونه رفتی ، دیگه راه و رسم زندگیت خیلی بهتر از ما شده. "

اِمت آهی کشید و دستش را دراز کرد. وقتی تیغ چاقوی برادرش سرخ شد ناله ای کرد و چهره در هم کشید.

"خب رازت چیه؟ "

خون بین انگشت هر دو جریان یافت.

" ام .... می دونی ، من ایدز گرفته ام  رفیق. "

 

 

جو هابل

 

/ 52 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پريسا اديسه

سلام ژوليت عزيزم . اومدم ببينم آپيدي يا نه ديدم هنوز خبري نيست . تنبلي نكن دوستم ديگه . بووووووووس

رویا و مسعود

سلام دوست عزيز. مرسي از اينكه خبرمون كرديد. ما هم به روزيم. داستان جالبي بود.[گل]

مونس

سلام داستان های انتخابیتون زیبایند. ( حالا داستانها انتخابین یا؟)[لبخند] خوشحال میشم به وب تازه تاسیس من هم سری بزنی [گل]

حسین اکبری

درود از این که به من سر زدید سپاسگزارم. من شما را لینک کردم. خواهشمندم شما نیز چنین کنید. با 3پاس

همایون رقابی

سلام وحشتناك است ... نميدونم اخلاق و انسانيت كجا رفته ... خوبيش به اينه كه داستان بود. موفق باشيد [گل][گل][گل][گل][گل]

vahi

باباژولیت چه وبلاگی ساختی ها به ما هم سرررررررربززززززن قربانت واهی[شیطان]

کلاس داستان نویسی

شروع کلاسهای داستان نویسی در کرج. برای اولین بار با استاد سیامک گلشیری استاد دانشگاه تهران.

علیرضا بیات

سلام خسته نباشي وبلاگ قشنگي داري فقط يه چيز کم داره.اونم کسب درامد از اين وبلاگه من دارم گروهي تشکيل مي دهم که همگي با هم در عرض 1 ماه بتونيم به طور جداگانه 1000000تومان به دست بياريم.حالا اگه عضوامون بيشتر شدن.درامدمونم بالا مي ره اگه موافقي به وبلاگم يه سري بزن و پيامي برام بزار تا بيشتر توضيح بدم با ترفندی که دارم.حتی سرعت وبلاگت پایین نمی ره زیاد وقتتو نمی گیره