دختر شاه پریون

داستان ها و مطالب جالب - آموزنده و زیبا

قسم به خون - داستان
نویسنده : jouliet - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸
 

 

قسم به خون

 

" اِم ، می تونی یک راز رو نگه داری؟ "

" معلومه. "

" به خون قسم می خوری؟ "

" ببین تی... "

" آهان ، دکتر ، یادم رفته بود. از وقتی که از خونه رفتی ، دیگه راه و رسم زندگیت خیلی بهتر از ما شده. "

اِمت آهی کشید و دستش را دراز کرد. وقتی تیغ چاقوی برادرش سرخ شد ناله ای کرد و چهره در هم کشید.

"خب رازت چیه؟ "

خون بین انگشت هر دو جریان یافت.

" ام .... می دونی ، من ایدز گرفته ام  رفیق. "

 

 

جو هابل