دختر شاه پریون

داستان ها و مطالب جالب - آموزنده و زیبا

ای عشق...
نویسنده : jouliet - ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ بهمن ۱۳۸٧
 

 

برای من همه چیز بودی ای عشق

همۀ آنچه دلم برایش می تپید

جزیره ای سبز در دریا، ای عشق

فواره ای و پرستشگاهی

همه غرق در میوه ها و گلهای بهشتی

و تمامی گل ها ازآن من بود

 

آه ، رویایی زیباتر از آنکه دوام آرد

آه ، امید ستاره بارانی که دمید

اما به تیرگی گرایید.

ندایی از ژرفای آینده بانگ می زند

« به پیش! »

اما از اعماق گذشته

(تنگۀ سیاه!) روح من، معلق افتاده است

بی صدا ، بی جان ، هراسان

 

چرا که – آوخ! آوخ! – برای من

نور زندگی فرو مرده ست

« هرگز – هرگز – هرگز »

(این ندایی است که دریای عبوس با آن،

ماسه های ساحل را صدا می کند) هرگز

نخواهد شکفت ، درختی صاعقه زده

نخواهد خواست ، شاهین فرو افتاده.

 

اکنون ، تمامی ساعاتم در بی خویشتنی می گذرد

و تمامی رویاهای شبانه ام

آنجاست که چشمان سیاه تو می نگرد

و آنجا که گامهای تو می درخشد

در آن رقص اثیری

در کنار آن آبراهۀ ایتالیایی

 

 

آوخ از آن زمان نفرین شده

که تو را بر موج نشاند و برد

از عشق ، به سوی آنچه پیری و جنایتش خوانند ،

و به سوی ناز بالشی نا مقدس

گسسته از من و دنیای مه آلودمان

آنجا که بید سیمین ، می گرید!

 

.....................................................................................................................

دوست عزیزم، شعرهایی از ایند دست رو می تونی در لینک کنار صفحه، در قسمت شعر های جاویدان مشاهده کنی که چند روز یکبار هم آپدیت می شه... :)

ضمناً این شعر در داستان میعاد ادگار آلن پو هستش... و اگر آشنایی با این نویسنده نداری و دوست داری در موردش بدونی، به لینک زیر برو... :)

        ادگار آلن پو