دختر شاه پریون

داستان ها و مطالب جالب - آموزنده و زیبا

داستان نقاب مرگ سرخ - قسمت سوم (قسمت پایانی)

 

(قسمت سوم و پایانی داستان نقاب مرگ سرخ اثر ادگار آلن پو)

 

........

و هنگامی که شایعۀ این سرو وضع نو، نجواکنان پراکنده شده بود ، سرانجام از تمامی جمع، صدای زمزمه و همهمه ای برخواست که حاکی از ناخوشنودی و شگفتی – و بعد ، سرانجام، از هول، از وحشت و از نفرت – بود.

بخوبی می توان حدس زد که در میان جمع شبح گونی که تصویر کردم، هیچ سر و وضع عادی ای نمی توانست چنان احساسی بر انگیزد. در واقع محدوده ای بر معیارهای تغییر چهره در مهمانی آن شب نبود، اما شخص مورد بحث، حتی از مرزهای طبع آزماییهای بیکران شاهزاده نیز فراتر رفته بود. در دلهای بیقرارترین کسان ، تارهایی هست که نمی توان بی برانگیختن احساس، لمسشان کرد. حتی برای گمراهان مطلقی که زندگی و مرگ برایشان به یک اندازه شوخی به شمار می آیند، موضوعهایی هست که نمی توان درباره شان شوخی کرد. در واقع، اکنون به نظر می رسید که تمامی جمع، عمیقاً احساس می کرد که در جامه و حالت آن بیگانه ، نه شوخ طبعی به کار رفته بود، نه آداب دانی. پیکر مزبور، بلند قامت و نزار بود و سر تا پایش را جامۀ گور می پوشاند. نقابی که چهره اش را پنهان می داشت، چنان شبیه صورت جنازه ای خشک شده ساخته شده بود که حتی دقیقترین بررسی نیز به سختی می توانست به ترفندش پی ببرد. و تازه ، جمع دیوانه از سر شوخی، همۀ اینها را می توانست تاب بیاورد ، گیرم که تأیید نکند. اما این مقلد تا آنجا پیش رفته بود که ظاهر یکی از قربانیان "مرگ سرخ" را تقلید کند. جامه اش غرق در خون بود، از پیشانی بلندش، و همچنین تمامی اجزای صورتش ، وحشت خون رنگ، بیرون تراویده بود.

هنگامی که چشمان شاهزاده پروسپرو بر این هیئت شبح وار (هیئتی که با حرکاتی کند و عبوس، انگار که در هماهنگی تمام با نقشی که بازی می کرد، در میان رقصندگان، پای می کشید) ، در نخستین لحظه از لرزه ای نیرومند که ناشی از وحشت یا بیزاری بود، مشمئز شد، اما لحظه ای بعد، چهره اش از خشم به سرخی گرایید.

با خشونت، از درباریانی که نزدیکش بودند پرسید: « چه کسی جرأت کرده با این مسخرگی کفرآمیزبه ما اهانت کند؟  دستگیرش کنید و نقابش را بردارید تا ما بدانیم چه کسی را باید سپیده دمان از باروهای کاخ ، به دار آویزیم؟ »

شاهزاده پروسپرو هنگام گفتن این سخنان در اتاق شرقی، یا اتاق آبی رنگ ایستاده بود. صدایش، بلند، واضح و در هر هفت اتاق طنین انداز شد ، چرا که شاهزاده مردی جسور و نیرومند بود، و موسیقی نیز به اشارۀ دست او ، باز ایستاده بود.

شاهزاده در اتاق آبی رنگ ایستاده بود و جمعی از درباریان رنگ پریده نیز در کنارش. وقتی که شاهزاده سخن گفت، نخست در میان این جمع، جنبشی خفیف به سوی بیگانۀ مزاحم پیدا شد، که در همان نزدیکی ایستاده بود و اکنون با گامهای پر طمئنینه و با وقار، خود را به سخن گو نزدیک می کرد. اما خوف ناشناخته ای که گستاخی جنون آمیز بیگانه در دل همۀ افراد جمع افکنده بود، نگذاشت حتی 1 نفر برای دستگیری او پای پیش نهد ، چنانکه او بی هیچ مانعی از فاصلۀ 1متری شخص شاهزاده گذشت.  و در حالی که در آن جمع پر شمار، انگار که با انگیختاری یکسان، از میانۀ اتاق به سوی دیوارها پس نشست، او راه خویش را بی مزاحمت و با همان گامهای سنگین و شمرده ای که از نخست متمایزش ساخته بود، ادامه داد : از اتاق آبی به اتاق ارغوانی – از سبز به نارنجی – از آنجا به سفید – و حتی از آنجا به بنفش – بی آنکه کسی جرأت کند جلویش را بگیرد.

اما در آن هنگام بود که شاهزاده پروسپرو ، دیوانه از خشم و شرمسار از بزدلی لحظه ای خویشتن، از میان شش اتاق، به سوی بیگانه شتافت. در حالی که وحشت مرگباری که همگان را در بر گرفته بود سبب شد هیچ کس دیگری او را دنبال نکند. خنجر بر کشیده ای را بالا گرفته بود و هنگامی که با شتاب و تهور، به سه – چهار متری آن پیکر گریزان رسیده بود، بیگانه که اکنون در انتهای اتاق بنفش بود، به یکباره برگشت و رو در روی دنبال کننده اش ایستاد.  فریادی بلند به گوش رسید، و خنجر درخشان بر روی فرش سیاه رنگ افتاد . همانجا که لحظه ای بعد شاهزاده پروسپروی بی جان ، رو به زمین، فرود آمد. سپس انبوهی از شب زنده داران که نومیدی ، شجاعت دیوانه وار را بدیشان بازگردانده بود، بی درنگ خود را به درون اتاق سیاه افکندند. بیگانه را که پیکر بلندش آخته و بی جنبش در سایۀ ساعت آبنوسی ایستاده بود، گرفتند ، جامۀ گور و نقاب جنازه وار او را با گستاخی خشونت باری کندند و در وحشتی نفس گیر، دریافتند که در زیر آن جامه و لباس هیچ نیست.

و اکنون، حضور "مرگ سرخ" تأیید شده بود. او چون دزدی در شب آمده بود. و یکی پس از دیگری، شب زنده داران در تالارهای خون گرفتۀ شب زنده داری خویش فرو می افتادند و هر یک از ایشان در همان حالت نومیدانۀ سقوط خویش، جان می سپرد.  و زندگی ساعت آبنوسی نیز همراه با حیات آخرین مهمان، به انجام رسید.  و سیاهی و تباهی و مرگ سرخ ، سلطه ای بیکران بر همگان یافت.

(پایان)

 

 

منبع: 

کتاب نقاب مرگ سرخ و 18 قصۀ دیگر ، نویسنده : ادگار آلن پو.

ترجمۀ کاوه باسمنجی /  انتشارات روزنه کار

 

 

 

 

قسمت های اول و دوم رو می تونید در لینک های زیر ببینید :

 

داستان نقاب مرگ سرخ -- قسمت اول

 

 

داستان نقاب مرگ سرخ -- قسمت دوم