دختر شاه پریون

داستان ها و مطالب جالب - آموزنده و زیبا

برادر --- داستان
نویسنده : jouliet - ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩
 

 

شخصی به نام پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود. شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می کرد. پل نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟"

--ادامه اش رو در ادامه ی مطلب ببینید، خیلی داستان جالبیه ، آفربن به نویسنده اش ، که متاسفانه نمی دونم کیه--


 
 
گوسفند رشوه ای!
نویسنده : jouliet - ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩
 

سلطان عبدالحمید میرزا فرمانفرما (ناصرالدوله) هنگام تصدی ایالت کرمان چندین سفر به بلوچستان می رود و در یکی از این مسافرت ها چند تن از سرداران بلوچ از جمله سردار حسین خان را دستگیر و با غل و زنجیر روانه کرمان می کند. پسر خردسال سردار حسین خان نیز با پدر زندانی و در زیر یک غل بودند.. چند روز بعد فرزند سردار حسین خان در زندان به دیفتری مبتلا می شود. سردار بلوچ هر چه التماس و زاری می کند که فرزند بیمار او را از زندان آزاد کنند تا شاید بهبود یابد ولی ترتیب اثر نمی دهند.

چون یکم طولانی بود بقیه رو در ادامه ی مطلب نوشتم...


 
 
وقتی شخصی را که دوست داری D: !
نویسنده : jouliet - ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩
 

 

اگر وقتی شخصی را که دوست داری در آغوش می‌گیری، در میان بازوانت می‌لرزد،

.

.

.


 
 
سایت آموزش 30 زبان زنده دنیا به صورت کاملا" رایگان.
نویسنده : jouliet - ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩
 

 

سلام به همه ی دوستان عزیزم ...بغل

خیلی وقت بود به وبلاگم سر نزده بودم و دلم واسه همه کلی تنگ شده....

اینبار با چند تا مطلب جدید به روز شدم و امیدوارم خوشتون اومده باشه... :)

خب، در مورد سایتی که میخوام امروز بهتون معرفی کنم:

چند روز قبل درهفته نامه ی همشهری جوان ، به سایت جالبی برخوردم که فکر کردم آدرسش رو واسه تون بذارم... مخصوصا" اگر شما از اون دسته کسانی باشید که علاقه به یادگیری زبان های مختلف دارند ( و البته احتمالا" یک زبان رو چند ترمی میگذرونید و بعد بی خیالش میشید چشمک ) ....

این سایت کاملا" رایگان بوده و شما رو از سطح مبتدی تا پیشرفته همراهی می کنه....

امیدوارم به کارتون بیاد ، استفاده کنید و لذت ببرید ، ما رو هم دعا کنید چشمک

این هم آدرس سایت:

http://www.livemocha.com

 

ممنون می شم واسه معرفی این سایت به دوستانتون ، وبلاگ من رو نام ببرید تا اینجا این سایت آموزشی رو ببینندمژه

نظر یادتون نره....

 

آموزش زبان انگلیسی - آموزش زبان فرانسه - آموزش زبان آلمانی - آموزش زبان ایتالیایی - آموزش زبان اسپانیایی - آموزش زبان چینی - آموزش زبان روسی و .... همه به صورت رایگان ، از مبتدی تا پیشرفته .....


 
 
تعریف مشاغل....
نویسنده : jouliet - ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٩
 

 

سیاستمدار: کسی است که می تواند به شما بگوید به جهنم بروید منتها به نحوی که شما برای این سفر لحظه شماری کنید!

 


 
 
خانم محترم 14+ !! :(
نویسنده : jouliet - ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩
 

 

عصر دلگیر جمعه است و دیوارهای خونه قلبم را فشار می دهد. می زنم تو خیابون واز سرازیری توی بلوار پیاده میرم سمت پله های پارک که  بوق می زند، به روی خودم نمیارم و به سرعت قدمهام اضافه می کنم. کمی جلوتر ترمز می زند....


 
 
خیلی جالب!!! puma
نویسنده : jouliet - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩
 

 

روی لینک زیر کلیک کنید

 کرکره  سیاه رنگ دست راست را روی طرح،  آرام  به سمت چپ بکشید !

http://www.blogoscoped.com/files/stripes.html

 


 
 
راز خوشبختی در زندگی مشترک
نویسنده : jouliet - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩
 

 

روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند.تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختیشونو)بفهمند.

سردبیر میگه:آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟ شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه:بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم،اونجا برای اسب سواری هر دو،دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود. سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم رو زین انداخت همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :"این بار اولته"

دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد.بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت:"این دومین بارت"

بعد بازم راه افتادیم .وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت خیلی با آرامش تفنگشو از کیف برداشت و با آرامش شلیک کرد و اونو کشت.سر همسرم داد کشیدم و گفتم :"چیکار کردی روانی؟ حیون بیچاره رو کشتی!دیونه شدی؟"

یه نگاهی به من کرد و گفت:"این باراولته! "

 

اوکسین ادز معتبرترین و بزرگترین سیستم کسب درآمد وبمسترها