دختر شاه پریون

داستان ها و مطالب جالب - آموزنده و زیبا

قسم به خون - داستان
نویسنده : jouliet - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸
 

 

قسم به خون

 

" اِم ، می تونی یک راز رو نگه داری؟ "

" معلومه. "

" به خون قسم می خوری؟ "

" ببین تی... "

" آهان ، دکتر ، یادم رفته بود. از وقتی که از خونه رفتی ، دیگه راه و رسم زندگیت خیلی بهتر از ما شده. "

اِمت آهی کشید و دستش را دراز کرد. وقتی تیغ چاقوی برادرش سرخ شد ناله ای کرد و چهره در هم کشید.

"خب رازت چیه؟ "

خون بین انگشت هر دو جریان یافت.

" ام .... می دونی ، من ایدز گرفته ام  رفیق. "

 

 

جو هابل

 


 
 
قصه ی شب
نویسنده : jouliet - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۸
 

قصۀ شب

 

مرد موقع برگشتن به اتاق خواب گفت : « مواظب باش عزیزم ، اسلحه پر است. »

زن که به پشتی تخت تکیه داده بود گفت : « این را برای زنت گرفته ای؟ »

« نه، خیلی خطرناک است ، می خواهم یک حرفه ای استخدام کنم. »

« من چطورم؟ »

مرد پوزخندی زد : « بامزه است، اما کدام احمقی برای آدم کشتن یک زن استخدام می کند؟ »

زن لب هایش را مرطوب کرد، لولۀ اسلحه را به طرف مرد گرفت :

« زن تو. » !

 

جفری وایت مور

 

***********************************************************************

 

دوستان عزیزم ، اگر از این داستان خوشتون اومد، یه سری به قسمت داستان های کوتاه وبلاگم بزنید، چند تایی از این مدل داستانها قبلاً در بلاگم گذاشتم....لبخند

راستی، دوستانی که مثل خود من عشق داستان هستند از خود راضی  داستان "نقاب مرگ سرخ" رو که در وبلاگم هستش حتماً بخونن ، خیلی با این داستان و رمان های آبکی این روزها تفاوت داره عینک